|
|
|
|
|
سلام غرق سکوت شدهام. این سوی دنیا آدمها از ماندن در این سوی میگویند و من به فکر اغوشی امن و نوازشی گرمم. ترکیبی از رایحهٔ غذای نشسته بر روی اجاق و اخبار ساعت ۹. من عجیب فکر خانه ام. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:3 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتا حس میکنی چه قدر خوب که یه روزی توی گذشته اون چیزی که توی ذهنت بوده رو توی یه دفترچه نوشتی. کنار پنجرم توی آشپزخونه خیال یکی از شعرایی که ده سال از امرش میگذره رو میخونم با یه حس عجیب نسبت به نگین نوجوونی که این شعرو نوشته خبر خبر چه خبرهاست در دل دنیا خبرنگار ولی گنگ و بی صدا ماندست خبر خبر چه خبرهای داغ و جان سوزی چه کس طلسم فنا را برایمان خواندست هزار جغد نشسبر درخت میدانی؟ صدای تازهای امروز خفته میدانی؟ نوای تازهای امروز مرده میدانی؟ چه قدر در دل ابهام و جهل میمانی؟ فلک مقابل چشمیست، راه راه و کدر ولی برای قفسبان چه صاف و رنگین است گمان مبر که برای تمام انسان ها به چشم دیدن ظلم و فساد ننگین است گمان مکن که دل آدمی پر از نور است هزار فاجعه را او به قلب میخندد هزارها تن خاکی در این جهان بزرگ هنوز هست که در را به روت میبندد هنوز هم چو ز نه گفتهها سخن گویی هزار نعره صدای تو را که میبلعند و قرن منطق و بحث است بنگر اما باز حماسه گونه خدای تو را که میبلعند چو بگذرم من از این حرفهای خشم آور به حرفهای پر از درد میرسم بشنو به نالههای شبانه به اههی عمیق به زندگی و دلی سرد میرسم بشنو خبر خبر چه خبرهاست در دل دنیا خبر تو داری از آن کودک گرسنهٔ کور که روشنایی ره را به قلب مییابد به جای نان من و تو میخورد گول و نور؟ خبر تو داری از آن مادری که دیده نشد؟ خبر تو داری از آن صد پدر که نیست شدند؟ خبر شدی که پریشب زنی به قتل رسید؟ خبر شدی که سه دختر دوباره نیست شدند؟ خلاصهاش که بگویم خبر شدی که جهان دو رنگ نه سه رنگ نه هزار رنگ شدست؟ برای غارت یک نام و شهرت و عشرت تمام هستی انسان اسیر جنگ شدست؟ خبر خبر چه خبرهاست در دل دنیا خبرنگار اگر گنگ و بی صدا ماندست هنوز میشود از شکل این جهان فهمید که آدمی چه طلسمی برای خود خواندست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:49 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
جویای راه خویش باش، از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن در میان راه دیدار میکنیم حقیقت را، آزادی را، خود را در میان راه میبارد و به بار مینشیند دوستی که توانمان میدهد تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری این است راه ما تو و من. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 7:14 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگاریست در این تنهایی رنگ خاموشی بر طرح لب است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:41 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان بهدر کین درد مشترک هرگز جدا، جدا درمان نمیشود دشوار زندگی، هرگز برای ما دشوار زندگی، هرگز برای ما وین رزم مشترک، آسان نمیشود تنها نمان بهدر، همراه شو عزیز همراه شو، همراه شو همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان بهدر کین درد مشترک هرگز جدا، جدا درمان نمیشود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:39 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
تو همین قدر بسوز!هیچ آتشی در شب گم نمیشود. رومن رولان. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:0 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
ایران و خون و فریاد و سکوت ایران و مرگ و اشک و واهمه ایران و دلشوره های سرخ ایران و امیدهای سبز ایران و بام ها و شب ها ایران و دلزده از وقاحت ایران و ایران و ایران... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:30 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
نوژا، برای من تو یه روز بارونی به دنیا اومد. هر چند برای دیگران نه! یه روزی که هوا پر از ترنم بود. یه روزی مث اسم قشنگش! سرسبز و با طراوت. حالا نوژا آغاز یه زندگیه.آغاز یه قصه جدید خالی از هر تکرار. از حالا مشتاقانه شروع به خوندن این قصه می کنم و بی صبرانه منتظر روزی هستم که از نزدیکِ نزدیک به چشمای این دختر کوچولو نگاه کنم و بفهمم کجای قصست.روزی که میتونه خیلی دور یا نزدیک باشه. از کنار همین پنجره تو آشپزخونه خیال، به نوشین و امیر به خاطر حق حضور تو قصه نوژا تبریک میگم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 7:43 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
وااای دو ماهی میشه که پا توی آشپزخونه خیالم نذاشتم چه برسه به اینکه کنار پنجرش بشینم و ... از دفعه پیش تا الان میتونم بگم یه فصل جدید تو زندگیم باز شده . حالا که کنار پنجره نشستم و دارم به این فصل جدید نگاه می کنم نمیدونم چرا و چطوری یهترین چیزی که حسمو توصیف می کنه موسیقی متن فیلم میم مثل مادره! بهار داره میاد و این اولین بهار دور از خونست. اولین بهار بدونه سیزده روز تعطیل. اولین بهار بدون لباس عید. اولین بهار دور از هفت سین خانه پدری... و اولین هفت سین بدون سمنو... هر سالی از زندگی قصه ایه که تکرار نمیشه پس گریزی نیست از تن دادن به همهی اولین ها. با گذروندن هر اولینی هم یه قدم از کسایی که بهشون تکیه میکردی دور میشی.... یعنی گریزی نیست از دور شدن؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:30 توسط نگین
|
|
||
|
|
|
|
|
ايران، صداي موتورها كه از دور و نزديك ميآيند ايران، نقش جهان و عصر و پاييز و درشكه و اسب ايران، زير زمين هايي كه از آنها صدا ميآيد! ايران، نواي اذان و ربنا ايران، چشم هاي تشنه و دل هاي به آساني لرزنده ايران، سرزمين عشق هاي هميشگي ايران، ببلع تا بلعيده نشوي! ايران، پورياي ولي..... ايران، منع همواره ي بلوغ ايران، گناه همواره ي خواستن، آرزو داشتن! ايران، واهمه از خويشتن خويش بودن! ايران، حس ملامت از ترس هميشگي آتش ايران، آرامش جاودانه ي گنبدهاي فيروزه اي ايران، خوب! ايران، بد! ايران، سپيد! ايران، سياه! ايران، وطن! ايران، قفس! ايران،... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:53 توسط نگین
|
|
||