تبليغاتX
کنار پنجره در آشپزخانه خیال
سلام آشپزخانه خیالم...

خسته ام خسته خسته خسته....

آماده ام تا دستان تسلیم را بالا ببرم. 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 7:57  توسط نگین  | 

روزهای زیادیست که نا آرامم اما فراموش کرده بودم که روزگاری دوای نا آرامیم نوشتن بود و بس... راستش را بگویم آشپزخانه خیال را کمی فراموش کرده بودم. 

این روزها نه قویم نه ذوق زده ام نه مغرورم نه خوشحالم و نه حتی منتظر. رویایی در سر ندارم و هر آنچه هست و هر آنچه می کنم از سر وظیفه ایست به نام زندگی. راستش را بگویم دلیلم برای نخواستن مرگ کسانیست که برای آنها دلیلی هستم برای زندگی.

کاش تمام دریچه های فهمم بسته میشد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 8:52  توسط نگین  | 

برای محمد عزیزم

یک سال پس از روزی که بر آن شدیم تا کنار هم بمانیم تا شاد و پربار تر زندگی‌ و بلوغ را تجربه کنیم تو را به آشپزخانهٔ خیالم دعوت می‌کنم.اینجا کنار پنجرهٔ من بنشین و چای بنوش! خوش آمدی مهمان آشنای من.

تجربه مشترکمان آنقدر تازه‌ها و شگفتی‌ها برایم داشت که مجالم برای خلوت کردن در این آشپزخانه کمتر شد اما سال‌ها بزرگ تر شدم از آنچه بودم در سالی‌ که کنارت زندگی‌ کردم. من مرز لغزندهٔ میان دلباختگی و دلزدگی، تردید عمیق اما دلنشین میان غرور و گذشت و آزادی را در پایبند بودن به زندگیمان آموختم. از تو ممنونم برای تمام چیزهایی‌ که به من یاد دادی و دستی‌ که به سویم دراز کردی تا خودم را به مبارزه بخوانم و بیشتر بشناسم. 

خوشحالم برای راهی‌ که در پیش داریم و دلگرمم به حضور امن تو.

نگین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 5:42  توسط نگین  | 

سلام آشپزخانه خیالم

باز خسته از تمام هیاهو ها به سکوت سخاوتمند تو پناه می آورم. چقدر زندگی گاهی پر صداست!

بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

 

که در زلالش

سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را

 

به جست و جوی کرانه هایی

که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و

محو دیدار

سبک تر از ماه تاب و از خواب

روانه در شط نور و گرما

ترانه ای بر لبان بادیم

 

به تن همه شرم و شوق ماندن

به جان جویان

روان پویان بامدادیم

 

ندانم از دور و دور دستان

نسیم لرزان بال مرغی ست

و یا پیام از ستاره ای دور

که می کشاند

بدان دیاران

 تمام بود و نبود ما را

 

دراین خموشی و پرده پوشی

به گوش آفاق می رساند

طنین شوق و سرود ما را

 

چه شعرهایی

که واژه های برهنه امشب

نوشته بر خاک و خون و خارا

 

چه زاد راهی به از رهایی

شبی چنان سرخوش و گوارا

دراین شب پای مانده در قیر

ستاره سنگین و پا به زنجیر

کرانه لرزان در ابر خونین

 

تو دانی آری

تو دانی آری

دلم ازاین تنگنا گرفتست

چو رود ،  جنونه بگسل 

که پای در بند

بهانه بهر خدا گرفته ست

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 9:6  توسط نگین  | 

سلام

غرق سکوت شده‌ام. این سوی دنیا آدم‌ها از ماندن در این سوی می‌گویند و من به فکر اغوشی امن و نوازشی گرمم. ترکیبی‌ از رایحهٔ غذای نشسته بر روی اجاق و اخبار ساعت ۹. من عجیب فکر خانه ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:3  توسط نگین  | 

بعضی‌ وقتا حس میکنی‌ چه قدر خوب که یه روزی توی گذشته اون چیزی که توی ذهنت بوده رو توی یه دفترچه نوشتی‌. کنار پنجرم توی آشپزخونه خیال یکی‌ از شعرایی که ده سال از امرش می‌گذره رو میخونم با یه حس عجیب نسبت به نگین نوجوونی که این شعرو نوشته

خبر خبر چه خبرهاست در دل دنیا

خبرنگار ولی‌ گنگ و‌ بی‌ صدا ماندست

خبر خبر چه خبرهای داغ و‌ جان سوزی

چه کس طلسم فنا را برایمان خواندست

هزار جغد نشسبر درخت میدانی؟

صدای تازه‌ای امروز خفته میدانی؟

نوای تازه‌ای امروز مرده میدانی؟

چه قدر در دل ابهام و‌ جهل میمانی؟

فلک مقابل چشمیست، راه راه و‌ کدر

ولی‌ برای قفسبان چه صاف و‌ رنگین است

گمان مبر که برای تمام انسان ها

به چشم دیدن ظلم و‌ فساد ننگین است

گمان مکن که دل‌ آدمی‌ پر از نور است

هزار فاجعه را او به قلب میخندد

هزارها تن خاکی در این جهان بزرگ

هنوز هست که در را به روت میبندد

هنوز هم چو ‌ز نه گفته‌ها سخن گویی

هزار نعره صدای تو را که میبلعند

و قرن منطق و‌ بحث است بنگر اما باز

حماسه گونه خدای تو را که میبلعند

چو بگذرم من از این حرفهای خشم آور

به حرفهای پر از درد میرسم بشنو

به ناله‌های شبانه به اههی عمیق

به زندگی‌ و‌ دلی‌ سرد میرسم بشنو

خبر خبر چه خبرهاست در دل دنیا

خبر تو داری از آن‌ کودک گرسنهٔ کور

که روشنایی‌ ره را به قلب می‌یابد

به جای نان من و‌ تو می‌خورد گول و‌ نور؟

خبر تو داری از آن‌ مادری که دیده نشد؟

خبر تو داری از آن‌ صد پدر که نیست شدند؟

خبر شدی که پریشب زنی‌ به قتل رسید؟

خبر شدی که سه دختر دوباره نیست شدند؟

خلاصه‌اش که بگویم خبر شدی که جهان

دو رنگ نه سه رنگ نه هزار رنگ شدست؟

برای غارت یک نام و‌ شهرت و‌ عشرت

تمام هستی‌ انسان اسیر جنگ شدست؟

خبر خبر چه خبرهاست در دل‌ دنیا

خبرنگار اگر گنگ و‌ بی‌ صدا ماندست

هنوز میشود از شکل این جهان فهمید

که آدمی‌ چه طلسمی برای خود خواند‌ست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:49  توسط نگین  | 

جویای راه خویش باش، از این سان که منم

در تکاپوی انسان شدن

در میان راه دیدار می‌کنیم

حقیقت را، آزادی را، خود را

در میان راه می‌بارد و به بار می‌نشیند

دوستی‌ که توانمان میدهد

تا برای دیگران مامنی‌ باشیم

و یاوری

این است راه ما

تو و من.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 7:14  توسط نگین  | 

روزگاریست در این تنهایی‌

رنگ خاموشی بر طرح لب است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:41  توسط نگین  | 

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
وین رزم مشترک، آسان نمی‌شود

تنها نمان به‌در، همراه شو عزیز
همراه شو، همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:39  توسط نگین  | 

تو همین قدر بسوز!هیچ آتشی در شب گم نمی‌شود.

رومن رولان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:0  توسط نگین  |